|
|
|
|
|
ای شکوه کهکشان ها پیش چشمانت حقیر روح خنجر خورده ام را از شب مطلق بگیر رشک مرغان رها در باد شد پرواز من تا شدم در تار و پود خلعت عشقت اسیر طرح لبخند غیورت مثل باران مهربان جنگل سبز حضورت مثل دریا دلپذیر من همان باز بلند آوازه تاریخی ام از نشستن روی بازوی نجیبت ناگزیر کوچه کوچه هفت شهر عاشقی را گشته ام مثل تو پیدا نکردم ای شگفت بی نظیر ای کریم آسمانی با نگاه روشنت سکه مهتاب را دادی به شب های فقیر |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 21:46 توسط فرزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
پس از لحظه های دراز بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید و نسیم سبزی تار و پود خفته ی مرا لرزاند وهنوز من ریشه های تنم را در شن های رویا فرو نبرده بودم که براه افتادم پس از لحظه های دراز سایه ی دستی روی وجودم افتاد ولرزش انگشتانش بیدارم کرد و هنوز من پرتو تنهای خودم را در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم که براه افتادم پس از لحظه های دراز پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت وهنوز من در مرداب فراموشی نلغزیده بودم که براه افتادم پس از لحظه های دراز یک لحظه گذشت برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد دستی سایه اش را از روی وجودم برچید و لنگری در مرداب ساعت یخ بست و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم که در خواب دیگر لغزیدم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 17:57 توسط فرزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
باید امشب بروم!
رو به آن وسعت بی اندازه که همواره مرا می خواند ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 23:37 توسط فرزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم تا عشق باز آمد، در او جز غم نمی بینم دل بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم دمی با همدمی خرم، زجانم بر نمی آید دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی بینم مرا رازی است اندر دل، به خون دیده پرورده ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم قناعت می کنم با درد، چون درمان نمی یابم تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی بینم کنون دم درکش ای سعدی، که کار از دست بیرون شد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:26 توسط فرزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی / دل بی تو به جان آمد، وقت است که بازآیی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد / کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی دیشب گله زلفش با باد همی کردم / گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی صد باد صبا اینجا با سلسله می رقصند / این است حریف ای دل تا باد نپیمایی .... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 0:47 توسط فرزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
بگذار با تو سخن بگویم، محبوبم ، با تو ای واپسین دم خوش همه ی انسان ها، دل من نمی تواند لرزه های سرد تنها ترین تنهایی را برتابد، تو سبب می شوی تا بتوانم به کثرت و عشق بازگردم و چنان سخن بگویم که انگار دو تن هستم: اي مهربانتر از برگ، در بوسههاي باران! بازآ كه در هوايت، خاموشي جنونم، محمد رضا شفیی کدکنی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 2:29 توسط فرزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
ای صبا آن چه شنیدی زلب یار بگو عاشقان محرم یارند زاغیار، بگو شرح غارتگری زلف دلاویز بکن وصف خونریزی آن نرگس عیار بگو گوش را چون که زپیغام نصیبی دادی کی بود چشم مرا وعده ی دیدار بگو چون حکایت کنی از دوست من از غایت شوق باز صد بار بگویم که دگر بار بگو ای صبا بنده نوازی کن واحوال همام |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 23:0 توسط فرزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
تقدیم به آزاد مردان و زنانی که آزادی و آزادگی را بر تمامی موهبت های زندگی ارجح دانسته، حلاج وار چوبه دار خویش را بر دوش کشیده اما سکوت در مقابل فرومایگان را تاب نیاورده اند. " عـقـاب " عقابی قوی چنگ و پولاد پر خط کهکشانش کمین رهگذر خدنگ عقاب افکنی جان شکار بیفکند ناگه پرش را ز کار ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 22:14 توسط فرزاد
|
|
||
|
|
|
|
چندی است که حضرت شبگرد (دامه برکاته)، ابیات زیر را برایم فرستاده، که متاسفانه به واسطه سفرهای پی در پی کاملا از آنها غافل شده ام. امشب در حالی که مشغول پرسه زنی در حافظه این زبان بسته بودم، به این ابیات برخوردم. اولین بیت این قطعه زیبا تضمینی از شیخ اجل سعدی است.
گفته اند که سخنی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. گمان دارم که می توان از دلنشینی این قطعه به درستی این مدعا پی برد.
دامن وصل تو نتوان به رقيبان توهشتن " نتوان از تو براي دل همسايه گذشتن شمع را بايد از اين خانه برون بردن و كشتن تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايي كه مريض شب عشق تو، هدر گويد و هذيان به شب تيره نهفتن نتوان ماه درخشان كشتن شمع چه حاجت بود از بيم رقيبان پرتو روي تو گويد كه تو در خانه مايي |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 21:13 توسط فرزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
به جرات می توان ادعا کرد که بزرگ ترین نعمتی که ادیان و مذاهب برای نوع بشر به ارمغان آورده اند، معنویت و بالتبع آرامشی است که از آن طریق برای انسان حاصل می گردد. انسانی که درگیر محدودیت های فراوانی در این عالم بوده و این محدودیت ها و مضایق، عرصه را بر وی تنگ کرده و موجب رنج و دردهای فراوانی برای وی گردیده است. به قول دکتر ملکیان – که امروزه یکی از بزرگ ترین اندیشمندان این دیار می باشد – بزرگ ترین کارکرد معنویت نهفته در ادیان و مذاهب کاهش رنج های انسان و حتی معنا بخشی به آن ها برای همزیستی با آن ها است، همان درد و رنج هایی که در هر عصری در فراخنا و گستره ی آلام غیر قابل علاج بشری قرار می گیرند و هیچ درمانی برایشان متصور نیست. به همین خاطر می توان ادیان و مذاهب و معنویتی را که از رهگذر آن ها به انسان و جهان بشری عرضه می شود، فوق العاده ارزشمند دانست و شکرگزار این نعمت بی پایان بود. اما همان گونه که دین و دینداری برای انسان و جوامع انسانی منشا برکات فراوان و منحصر به فردی بوده، از آفاتی نیز مصون نمانده است و از آن طرف موجبات گمراهی و تباهی پاره ای ازانسان ها را فراهم آورده و درد و رنج هایی را نیز برای انسان به بار آورده است. این سخن، در میان بزرگان اندیشه این مرز و بوم، سخن تازه ای نیست. همچنان که بسیاری از بزرگان این دیار بدان اشارات متعددی داشته اند. به ذکر دو نمونه از حضرت مولانا بسنده می کنم: ایشان در دفتر سوم مثنوی قرآن را به ریسمانی تشبیه می کند و چنین می گوید: " زآن که از قرآن بسی گمره شدند / زآن رسن قومی درون چه شدند مر رسن را نیست جرمی ای عنود / چون تو را سودای سربالا نبود" آن چه از سخن مولانا برمی آید این است که مهم تر از خود قرآن ( یا دیانت) درک درست انسان ها از قرآن (یا دیانت) است. همان گونه که می توان با استفاده از ریسمانی به بام رفت، می توان از آن برای رفتن به درون چاه نیز مدد گرفت و به قعر چاه درآمد. به سخن دیگر آن چه مهم است – به تعبیر زیبای دکتر سروش – داشتن سودای سربالا و درک عزیزانه از دین است. مولانا در جای دیگری در مثنوی (دفتر ششم) همین مفهوم را به زبانی دیگر متذکر می گردد: " بال، بازان را سوی سلطان برد / بال، زاغان را به گورستان برد " و ... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. ذکراین مقدمه از این باب بود که به مطلبی بپردازم. به نظر راقم این سطور همان گونه که معنا بخشی و کاهش دردهای انسانی بزرگترین دستاورد و میوه ی دیانت و دین داری است، از آن طرف ریا و تظاهر بزرگ ترین آفت جوامعی است که مومنان یک دین و آیین درآن زندگی می کنند. بویژه هنگامی که همانند جامعه ی امروزین ما، دین (مرادم تفسیری از دین است نه ذات دین) با قدرت و معادلات قدرت عجین شده است. در این صورت، دیگر دین در جایگاه معنا بخشی به زندگـی قرار نمـی گیرد و با معنویـت آن شناختـه نمی شود، بلکه با شعائر و ظواهر آن ظهور و بروز پیدا می کند و آن چه روز به روز در میان مومنان آن دین و مذهب (علی الخصوص آنان که دینداری شان عوامانه است)، اهمیت روزافزونی یافته و معادلات قدرت حاکم بر آن جامعه آن را تشویق و ترغیب می کند، اعمال و شعائر ظاهری آن دین و مذهب است و از آن رو عموم دینداران – که متاسفانه دینداری ایشان تقلیدی، علتی و معیشت اندیشانه می باشد - دیگر به دین و مذهب به چشم راهی برای فرارفتن از مرزهای محدودیت مادی حاکم بر طبیعت بشری نمی نگرند، بلکه با روی آوردن بیش از پیش به دین فروشی در صدد کسب مواهب دنیوی بر می آیند. از طرف دیگر قدرتهای حاکم بر جامعه نیز آتش بیار معرکه شده و هر روز این آتش افروخته را تیزتر کرده و دلهای مردمان را به طمع جاه و مال و قدرت روز افزون می ربایند و از آن سوی هر که را با آنان سر همراهی نباشد به تیغ تکفیر از سر راه بر می دارند. مثالهای واضحی از این دست دینداری و حکومتهای مروج این گونه جریانات فراروی مومنان طالب معنا قرار دارد که نیازی به ذکر آن ها نیست و با اندک دقتی در حول و حوش خویش به سادگی با آنان مواجه می شوند. زهد ورزی ریاکارانه بزرگترین نمایش و نمود خود را در این گونه دینداری به منصه ظهور رسانده و خود را به عنوان بهترین الگوی زیست در این گونه جوامع مطرح می نماید. به همین خاطر بسیاری از بزرگان عرصه اندیشه که به نتایج اسف بار این گونه دینداری آگاه بوده اند، از راههای متفاوت و زبانهای گوناگون سعی در رفع این آفت نموده اند و سعی بلیغی نموده اند تا رابطه انسان با خدا را از رنگ و لعاب زهدورزی و ریاکاری بپیرایند، از حافظ و مولوی و غزالی گرفته تا ملکیان و سروش و شبستری. فروغ فرخزاد این شاعر بزرگ معاصر نیز از منظر جامعه شناسانه این مفهوم را به خوبی درک کرده بود و عوارض آن را به خوبی در میان دینداران مشاهده کرده بود و تازیانه های بیشماری را از ایشان به جان خریده بود. وی در قطعه شعری بسیار زیبا با عنوان " پاسخ " به این مقوله پرداخته است که بسیار گویا و دلنشین است. بارها با خود اندیشیده ام که اگر او امروز زنده بود چگونه شعری می سرود؟ بر روی ما نگاه خدا خنده می زند هرچند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از آن به که زیر لب بهر فریب خلق بگویی خدا! خدا! ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع بر رویمان ببست به شادی در بهشت او می گشاید ... او که به لطف و صفای خویش گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت طوفان طعنه خنده ما را ز لب نشست کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم چون سینه جای گوهر یکتای راستی است زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم آن آتشی که در دل ما شعله می کشد گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق نام گناهکاره رسوا نداده بود بگذار تا به طعنه بگویند مردمان در گوش هم حکایت عشق مدام ما " هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما" " فروغ فرخزاد " |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 20:45 توسط فرزاد
|
|
||